داستان نویسی غدیر خم
قسم به جان تو ای عشق، ای تمامیِ هست *** که هست هستیِ ما از خمِ غدیرِ تو مَست در آن خجسته غدیر تو دید دشمن و دوست *** که آفتاب بود آفتاب بر سرِ دوست

 

عيد قربان

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنيد

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنيد

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش

تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پيمانه اش

بزم است و رقص است و طرب مطرب نوايی ساز کن

در مقدم او بهترين تصنيف را آواز کن

مجنون بوی ليلی ام در کوی او جايم کنيد

همچون غلام خانه اش زنجير در پايم کنيد

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کني

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنيد

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش

تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پيمانه اش

نوری به چشم دوستان خاری به چشم دشمنان

می سوزم از سودای او اين شعله را افزون کنيد

چندان که خون اندر سبو از روح جانم می رود

ای عاشقان از قلب من پيمانه ها پر خون کنيد

ای عاشقان از قلب من پيمانه ها پر خون کنيد

 

 

 


 
[ دوشنبه 16 آبان 1390  ] [ 10:05 AM ] [ مهدی گردالی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 2194 نفر
كل مطالب : 3 عدد
تعداد کل نظرات : 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 16 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 27 دی 1391